پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

پارسا و مهرسا

نه ماهگي

ومن نه ماهم تمام شد ميتونم سينه خيز برم ،دستم رو ميگيرم به لبه مبل راه ميرم و  از حالت خوابيده ميتونم بشينم ديگه بزرگ شدم در پايان نه ماهگي 10 كيلو 700 گرم وزنم بود 74 سانتيمتر قدم بود و دكتر مهربونم وبه قول مامانم بي خيال گفت همه چي بخوره البته اينم بگم كه مامانم منوبه زور بيدار نگه داشت تا چند تا عكس ازم بگيره آخه خيلي خوابم ميومد ...
22 خرداد 1391

شانزده ماهگي

انقدر ي كه تو اين يك ماه اخير بزرگ شدم فكر نكنم تو ي 15 ماه گذشته  اينطوري بوده البته رشد فكري ها وگرنه رشد جسمي كه بايد برم براي چكاپ  تقريبا تمام كلماتي كه ميشنوم رو به هر زحمتي كه باشه آهنگش رو ادا ميكنم و بعضي ها رو هم  به زبون خودم تكرارشون ميكنم  نحوه كار كردن بيشتر وسايلي كه   پيرامونم هست رو ميدونم  : باز و بسته كردن شير اب، روشن و خاموش كردن پنكه ،استفاده از كنترل تي وي، روشن و خاموش كردن اسباب بازيهام و... تخم مرغ  ق ققو  (اينطوري نخونديش يك اهنگ خاصي داره كه انگار دارم دقيقا ميگم تخم مرغ) انگور    اگو                     &...
14 خرداد 1391

دنياي اعداد

بالاخره  تونستم از دنياي كلمات و حروف به دنياي ديگه اي هم راه پيدا كنم و اون دنياي زيباي اعداد بود  وقتي از من ميپرسن چند سالته من با نشان دادن انگشت اشاره و گفتن"ييييييي" پاسخ اين سوال را ميدم : يعني يك سالمه  البته چون من  روزي يكبار بيشتر پاسخ اين سوال را نميدم و هميشه هم كه دوربين اماده به كار نيست عكسم كه در حال گفتن "يك " باشد زياد كيفيت خوبي ندارد تمام رخ نيم رخ ...
14 خرداد 1391

استخر

همش كه نميشه مامانم بره استخر از اين به بعد با لطف خاله عزيزم كه براي من يك استخر بسيار زيبا خريده  منم ميرم استخر  البته وقتي من ميرم استخر قبل از رفتنم  مامانم رو نميخوابونم و به مامان جونم نميگم كه مواظبش باشه و وقتي بيدار شد بهش به به بده  بلكه مامانم بايد بياد و پيشم باشه و تازه باهام بازي هم بكنه  من وحلقه  من وقطره هاي زيباي آب   من و افتاب گرم تابستان من و دستهاي مامانم كه داره باهام بازي ميكنه ...
11 خرداد 1391

گردش دسته جمعي

باز هم ياران قديمي گرد هم آمديم تا محفلي را روشن كنيم دوست عزيزم محمد امين جان درسته كه خيلي وقته نديدمت اما اينجا همين يكدونه توپه و من نميتونم ازش بگذرم لطفا بهش دست نزن گردهمايي هاي ديگري هم داشتيم اما مجال نشد عكسشان را در تاريخ خودشان به يادگار بنهيم  باشد تا قرارهاي بعدي! ...
11 خرداد 1391

اسباب بازي جديد

معرفي ميكنم اقاي دوچرخه سوار بله ايشون رو ميگم ،خودشه من خيلي مواظبش هستم و بهش ميگم من نگهت ميدارم تا زمين نخوري! اما  به حرف من گوش نميده و داره  زمين  ميخوره پس بايد يك جور ديگه باهاش برخورد كنم  بيا پايين اقا(يا به زبون خودم قاقا) خوب شد  ، دوچرخه  رو ازت گرفتم وهميشه بعد از اين قسمت خودم ميرم روي دوچرخه اقاهه ميشينم ،كه چون به كمك مامانم نياز دارم از اين مرحله عكس نداريم ...
10 خرداد 1391

باز هم سفر

با توجه به این شعر که میگوید:"بسیار سفر باید تا پخته شود  خامی" فکر کنم من در سن 15 ماهگی دیگه کاملا دارم میپزم و اگر سفرهای خانواده من همینطوری ادامه داشته باشد در سن 15 سالگی   شاید سوخته بشم باز هم رفتیم سفر و  اینبار به د و نقطه از ایران  سر زدیم ابیانه و نیاسر که هر دو جا بسیار دیدنی بودند مراسم گلاب گیری در نیاسر آبشار  قشنگ نیاسر باز هم آبشار نیاسر و یک مدل جدید از من اینجا هم ابیانه هست و من  دارم سعی میکنم اثار تاریخی این روستا را حفظ کنم اینجا هم هتل و رستوران هست که میشه گفت قسمت خوب سفر بود ومن دست و صورتم رو شستم و آماده شدم برای خوردن دیزی! ...
1 خرداد 1391